تبليغاتX
رمانتیک

 

 

 

دیگه مجبور نیستی هر جا که میری ازم اجازه رفتن بگیری  

 میشه با هر کی که می خوای بجوشی اصلا هر چی  دلت می خواد بپوشی

 

 میشه به هر کی می خوای دل ببندی یا با غریبه ها بگی بخندی

 

 وقتی دیر می کنی یا میری جایی دیگه نیستم بهت بگم  کجایی

 

 نرو تنهام نذار با درد و غم هام اگر چه دلخوری از خیلی حرفام  

 

به قرآنی که از سایش گذشتم به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

 

 نگو می بینمت یه روزه دیگه  آخه احساس من اینو نمی گه

 

نمی تونم قبول کنم نباشم ، تر و خشکت کنه یه مرد دیگه

 

 خداحافظ همیشه بهتر از من همیشه یا که هر جا  سر تر از من

 

تو چشات بهترین بودم تو دنیا نمی دیدی اگر چه کمتر از من

 

 خداحافظ که  رفتم بی بهونه از این خونه دلم بدجوری خونه

 

به جای سر به روی شونه ی من  تو یادم خاطرات تو می مونه

 

 اگه کوه طلا  واست بیاره اگه دنیا رو زیر پات بذاره

 

 بازم دستای خالیم خوب میدونن که هیشکی قد من دوستت نداره

 

 گلت خشک شد ولی هر گز نمرده زمان بوی تو رو از خونه برده

 

 دلم خوش بود میایی یه شب  تو خوابم ولی چند ماه که خوابم نبرده

 

داری میری ولی پیشت می مونم  واست هیچی نبودم خوب میدونم

 

 ولی من در عوض هر جا که باشم واست تا آخر عمرم می خونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:18  توسط سارا | 

الو ... الو... سلام


کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟


مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی جواب نمیده؟


یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟


خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.


بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...


هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .


صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟


فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو

 

 رو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید و با

 

همان  بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...


بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛


بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود

 

 بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا

 

 نذار بزرگ شم  تو رو خدا

 

...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو

 

 دوست دارم  قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟


نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه

 

 که بزرگ شدن  و حرف منو نمی فهمن.


مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟

 

پس چرا کسی حرفمو  باور نمیکنه ؟

 

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو

 

 به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو

 

از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.


کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...


کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 4:3  توسط سارا | 

 

 

 

می خوام بگم بیا پیشم بمون                دست به دست هم بریم تا آسمون


بیا با هم بشیم هم آشیون                    سر بگیره قصه ی عاشقیمون



می خوام بگم دلم تنگه برات                خیلی گرفته بازم کرده هوات


آتیش میگیرم با اون طرز نگات           هنوز جون میگیرم با عطر نفسات



می خوام بگم رو قلبم پا نذار               با رقیبم نرو منو تنها نذار


واسه برگشتنه تو شدم بی قرار           حالا میگی برو دیگه اسممو نیار



می خوام بگم برو ای بی وفا               همه وجودمو گذاشتی زیر پا


دیگه نمیشینم به یاد تو شبا                تو رو سپردمت دیگه دست خدا

 

 

شعر از یه نفره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط سارا | 

 

 

 

آخر یه روزی  روزگاری

 

از زندگیت میرم کنار

 

میرم که ثابت بکنم

 

عاشقتم دیونه وار

 

 

                                     توگریه های زار و زار

 

                                     سپردمت به روزگار

  

                                     این از خود گذشتن و

                               

                                     پای خاطر خواهیم بذار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 2:36  توسط سارا | 

 

 

منو از پشت دیوار صدا می کردی نگـو نه             

 

یه جور خوبی به من نگاه می کردی نگو نه

 

کتاب عشق و واسم تو  واز می کردی                

 

تو گوشم دوستت دارم صدا می کردی نگو نه

 

همش می گم ما چه روزایی خوبی داشتیم

 

کاش اونا رو تو کوچمون جا نمیذاشتی

 

تو به  بارون می گی در دستت چتر منه

 

آخه دوست نداشتی بارون به من بزنه

 

بازم می گم دوستت دارم برگرد دوباره

 

آخه تو این هفت آسمون تویی ستاره

 

وقتی رفتی تو باز منو تنها گذاشتی

 

زیر بارون حتی واسم چترم نذاشتی

 

یادته اون روزیی که منو میخواستی نگو نه

 

تو میخواستی اما بازم دوسم نداشتی نگو نه

 

باز می گم برگرد عشـق نـازم نگو نه

 

هنوزم دوستت دارم بازم می بارم نگو نه

 

 

                               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:34  توسط سارا |